تبليغاتX
تنهایی

تنهایی
اگه یه روز دلت از زمونه و مردمش گرفت بیا, پیش ما که جز دل هیچی نداریم...


سلام

نمی دونید چقدر دلم برای شما،این وبلاگ و آپ کردن تنگ شده بود

یه مدتی که نبودم به خاطر مشکلات و یه سری درگیری بود که با خودم و زندگی داشتم

خیلی وقت پیشا می خواستم این وبلاگ تعطیل کنم ولی نمی دونم چرا اینکارو نکردم و اینجوری بدون آپ نگرش داشتم(شاید یه جور دلبستگی)

ولی امروز اومدم برای چیزی شبیه خداحافظی یا شایدم یه سلام تازه!!!؟

هر شروعی یه پایانی داره اینجام خیلی وقت پیشا به پایان رسیده بود ولی امروز رسما روز پایان این وبلاگ

دارم میرم ولی نه خیلی دور…

اسباب کشی کردم تو یه خونه ی جدید ولی اینبار فقط من نیستم،اینبار با دوتا از دوستام یه وبلاگ گروهی را انداختیم

مطمعنا اونجا بهتر خواهد بود چون اونا بهتر از من می نویسن

میرم ولی دلم برای اینجا تنگ میشه

الان که دارم اینو می نویسم دلم بدجوری گرفته باز یه غم سنگین چنگ زده رو دلم و بغض کردم همیشه موقع پایان چیزی یا خداحافظی اینجوری میشم ولی اینبار خیلی فرق داره

آخه اینجا درست تو اوج تنهایی من را افتاد و من وقتی دیدم هنوز کسایی هستن که میشه دوستشون داشت،کسایی که با نظرات مهربونشون لبخند رو لبام میاوردن و از ته دلم شاد میشدم از اینکه تو یه جو صمیمی بودم،بد جوری دلبستشون شدم و هیچ وقت از اینکه دلبسته ی کسایی شدم که نه می بینم نه امسشون می کنم پشیمون نشدم.این دنیای مجازی برای من از دنیای واقعی قشنگتر و بهتر بود.اینجا به نظر من مجازی نیست اینجا من شاد بودم اینجا من دوست داشتنو حس کردم و این چیزی بود که شاید تو دنیای واقعی من کم اتفاق می افتاد.اینجا برام یه دنیا بود و شروع این دنیا این وبلاگ بود پس جدایی ازش خیلی سخته حتی تو این مدتی که نبودم با اینکه مشکلات زیاد بود ولی همیشه به یاد اینجا و شما بودم ولی نیومدم چون می خواستم اول مشکلمو با خودم حل کنم.می خواستم وقتی میام اینجا شاد و پر انرژی بیام که دیگه قضیه ی  این وبلاگ گروهی پیش اومد.

شاید یه روزی دوباره برگردم اینجا…شاید…چون همه چیز به وبلاگ جدید و اتفاقاتش بستگی داره.امیدوارم خوب شروع بشه و خوب ادامه پیدا کنه.

نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم،از شمایی که همیشه کنارم بودید و نظرات گرمتون بهم امید می داد،حتی با اینکه فاصله ی بین آپام زیاد بود بازم باهام بودید و بهم امید می دادید

تنها چیزی که الان به ذهنم می رسه اینه که بگم

دوستتون دارم و بابت همه ی خوبیاتون ممنونم و بابت همه بدیا و کم کاریام شرمندم

فراموشتون نمی کنم،فراموشم نکنید

همچین گفتم انگار که بره همیشه تموم شده و دیگه قرار نیست بهتون سر بزنم و شمام تو جای جدید بهم سر بزنید.ببخشید نمی دونم چرا اینجوری شد و عینه خداحافظی برای همیشه شد ولی دیگه دیم نمیاد پاکشون کنم.میزارم بمونه تا یه گوشه از احساسمو نسبت به خودتون و اینجا بدونید

 دوستتون دارم و امیدوارم تو جای جدید ببینمتون

حتما بیاید چون منتظرتونم

اینم آدرستش

                    www.mastohoshyar.blogfa.com 

 

از دوست دار شما:هیچ کس

 

یا حق

+ نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386 17:34 توسط هیچ کس |


سلام به همه

ببخشید دیر آپیدم

عید همگی مبارک



یکی بود‌‌,یکی نبود.اونی که بود یکی رو کم داشت

پسرک قصه ی ما تنها بود و به تنهایی عادت داشت,خیلیا دورش بودن اما باز اون تنها بود

به اینکه جاده رو تنهایی بره عادت داشت

تا اینکه

یه روز خدا یکی رو گذاشت سر راهش

 حالا این پسرک دیگه تنها نبود یه پسرک دیگه ای بود که باهاش هم سفر بشه

با هم رفتن و با هم گفتن اما پسرک دوم گفت هر رفاقتی یه عمری داره.اونم آخرش رفت و باز پسرک قصه ی ما تنها شد

رفت و رفت تا زمونه یکی دیگه رو گذاشت کنارش اما اینبار یه دختر

دوباره با هم رفتن,رفتن و رفتن

دخترک باهاش رفت اما خیلی با هم فرق داشتن

پسرک می ترسید که بازم تنها بمونه,دخترک بهش می گفت نترس,فقط میگفت اما کاری نمی کرد که پسرک مطمئن بشه و این پسرک رو بیشتر می ترسوند

بازم رفتن و رفتن.اینقد رفتن که داشتن به پایان نزدیک می شدن

پسرک عاشق دخترک شده بود ولی دخترک هنوزم فقط دوستش داشت,پسرکم ازش نخواست تا عاشقش بشه چون میگفت اگه من لیاقتشو داشتم و اونقد خوب و با ارزش بودم تو تا الان عاشقم شده بودی.باز رفتن  رفتن و پسرک درداشو ریخت تو دلش و هیچی نگفت

انگار بقض تموم دنیاها توی گلوی اون بوددیگه راضی به مرگ بودفقط مرگ آرومش میکرد,اگه میمیرد میتونست تا ابد ماله دخترک باشه,همیشه مواضبش باشه اما خدا می خواست که بمونه

بازم رفتن و اینبار چقدر تلخ بود لبخند پسرک,اگه تو چسماش نگا می کردی میتونستی عمق درد و غمو بیینی

ام حتی آسمونم نمی توست تو چشاش نگا کنه,آسمونم تحمل اونهمه غمو نداشت

رفتن و رفتن

تا اینکه دخترک گفت:دیگه جاده تحمل دو نفرو نداره باید جدا شیم

پسرک گفت:نه...

اما دخترک رفت و باز پسرک موند و خطاره هاش 

بازم تنها شد.....

                      تنهای تنها......

اما به آرزوش رسید دیگه زنده نبود

یه مرده ی متحرک بود.

از:هیچ کس



نینی الان که خوب فکر می کنم میبینم با همهی فرق داشتنو این حرفا ما خیلی همدیگرو دوست داریم

الان از این نوشته پشیمونم اما چون قول داده بودم نوشتمش.اینا به هبچ وجه شبیه ما نیستن.جلوی همه میگم بابته همه چی ممنون.می دونی که چقد دوست دارم پس اون متنو جدی نگیر.بگو که ازم دلگیر نیستی

راستی دو روز پیش یعنی ۱۰/۱۰ تولد نینی جونم بود بازم بهش تبریک میگم

شمام ببخشید که یه خورده خصوصی شد

موفق باشید

یا حق

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385 18:12 توسط هیچ کس |


سلام به همه

واقعا معذرت که دیر به دیر آپ می کنم و بهتون سر می زنم درسا نمیزاره تکون بخورم

دلم واسه همه ی شما عزیزا تنگ شده

تقدیم به همه مخصوصا نینی جونم

اگه بد نوشتم به خوبی خودتون ببخشید

 



باز پاییز آمد و تو را به یادم آورد،گویی قرار است این زخم تا ابد بر تن این خسته بماند

نمی دانی دوریت چقدر سخت است حتی با این که سال ها گذشته

ستاره ی شب هایم دیگر سوسویی ندارد،دیگر حتی آسمانی هم ندارم

نمی دانی بی تو چه می کشم

کاش آن آخرین نگاه را نمی کردی

نمی دانم،نمی دانم کدام حادثه و چگونه ما را جدا کرد،چرا وقتی که قرار بود بروی ساعت ها دقیق شده بودند،چرا آن عصر جمعه آنقد زود رسید،

چرا؟

چگونه می توان این دوری را تحمل کرد چگونه میتوان گفت فراموش شده ای

چه تلخ این سرنوشت رقم خورد من چه بی صدا شکستم و تو چه سرد رفتی

راستی با دلم چه کردی؟دلی که به دسته تو دادم حالا کجاست؟آن را هم به دور انداختی؟

آخ که چقدر سخت است از تو گفتن و چقدر سخت تر نگفتن

تو بگو چه کنم؟

سالهاست که دیگر کسی به تنهاییم پا نگذاشته،سالهاست که تو رفتی

نه،دیگر نمی خواهم باز گردی،بگذار با خاطراتت بمانم

دنیایی که با آمدنت بهشت شده بود با رفتنت جهنم شد،با رفتنت دنیا تمام شد

رفتی...رفتی و به سادگی دل کندی

اما نگاه آخرت

چه نگاه عجیبی،نه نفرت نه عشق،نه غم نه شادی،خال از احساس،نه گرم نه سرد

فقط بگو چرا نگاهم کردی؟

فقط بگو معنایش چه بود؟

من سالهاست که کوله بارم را بسته ام.آری من راهی جاده های بی کسی و تنهاییم و تنها دلیل ماندنم آن نگاه...

بگو

فقط بگو چرا نگاهم کردی؟

معنایش چه بود؟

بگو تا بروم


از:هیچ کس


مخاطبم نداره نینی جون

یا حق

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385 12:53 توسط هیچ کس |


سلام

حالتون خوبه؟

ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم و ممنون که سر میزنید



سلام

روز پاییزی آشنایی یادت هست؟به یاد داری مرا؟روزهای گشت و گزار در فراسوی خیال به یادت هست؟

یادت می آید باران را؟یادت می آید زمزمه ی عشق در فراسوی پاییز را؟

رویای گرم عشق در سرمای زمستان یادت هست؟

دلم برای تو برای عبور از شیشه ی رویاها دست در دست تو تنگ شده

به یاد داری که چه بی پروا لحظه ها را برای گرفتن دستان هم چوب خط میزدیم،حالا چرا برای جدایی بی تابی؟

به یاد می آوری که گفتم بی تو خواهم مرد و تو در جوابم گفتی دروغ است؟ای کاش لحظه ای بیایی و ببینی که راست بود هر آنچه به تو گفتم

سکوت نکن بگو به یاد داری یا نه؟

روزگار چه نقش غریبی بر ما بافت،چه بی پروا ما را جدا ساخت

نه،اشتباه می کنم روزگار نبود من و تو بودیم

من گفتم تمام گفتنیم را

تو نیز سکوت نکن بگو چرا؟

دیگر دیر است برای گفتن،دیگر بس است.

می گویند درست نیست خداحافظی.

سلام

روز پاییزی آشنایی یادت هست؟

به یاد داری مرا؟



یا حق

+ نوشته شده در جمعه 19 آبان1385 18:48 توسط هیچ کس |


سلام

خوبید؟من حالم گرفتست دلم واسه یکی(نینی) تنگ شده

 ه همه ی شما ببخشید که ایتقدر دیر آپ میکنم آخه درسا سنگیسه و منم سرم شلوغ



روز آشنایی یادته بارون می یومد،بهت گفتم دوست دارم یادته گفتم بی تو تنهام یادته می خوام با تو بمونم یادته. من و تنهایی 2 تا دوست جدا نشدنی اما تو اومدی جدامون کردیدست منو گرفتی و گفتی دیگه نباید تنها باشی.با هم رفتیم زیر بارون دست تو دست هم.عشقت تو قطرات بارون روی پوستم نشست و تو تموم وجودم رخنه کرد.ذره ذره ی وجودم عشق تو شد تو قلبم نشستو همشو تصاحب کرد.چه روزایی که با هم روی برگای مرده پاییزی قدم زدیم یادته باغ بارون زده تو پاییز یادته هنوز به عشق تو نفس می کشه،هنوز هر جا که میرم تو رو می بینم نفس که می کشم عطر تو رو حس میکنم.نیستی اما هنوز یادت اینجاست به هوای عطر تو نفس می کشم.تک تک لحظه هام رنگ و بوی تو رو داره.حالا امروز بارم داره بارون میاد مثل روز آشنایی و روز جدایی.ما همه ی روزامون با بارون گذشت حالا امروز دوباره زیر بارون می خوام بهت بگم هنوزم دوست دارم بی تو تنهام باز بیا دستمو بگیر و منو ببر،زیر همین بارون چشم به راهت میشینم تا بیای...تا ابد...تا وقتی که زیر همین بارون بمیرم...

از:هیچ کس

یا حق

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385 20:24 توسط هیچ کس |


سلام به همه

خوبید؟منم خوبم اما ناراحتم آخه شاید این آخرین پستی باشه که آپ می کنم البته فقط شاید

امیدوارم که ایطوری نشه. آخه دلم واسه همتون تنگ میشه اما اگه قرار شد نیام برای خداحافظی میام.



هر دو ساکت بودیم.هر یک منتظر دیگری تا سخن آغاز کند.اما بی خبر از هم بی خبر از دل یکدیگر بیخبر از آنکه هر یک در دل آشوبی داریم و غوغایی در دلمان است.

بی خبر از هم در کنار هم.به راستی این چیست که ما آنرا عشق می خوانیم.

پس کجایند آن لیلی و مجنون کجایند شیرین و فرهاد تا به بیاموزند در راه یار باید جان باخت به ما که حتی نمیتوانیم غرور را ببازیم.

آری دلم گرفته از این مردم عاشق نما از این مردمی که نهایت عشقشان دوستت دارم است.

بیا یبا ای عاشق تنها بیا دستم را بگیر و مرا به دنیایی دیگر ببر به آنجا که فقط عشق باشد.عشقی تهی از غرور خویش و سرشار از غرور یار.

از:هیچ کس

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385 12:29 توسط هیچ کس |


سلام

میلاد مهدی موعود،یگانه منجی عالم بشریت مبارک

خوبید منم خوبم اول یه چیزی بگم

من یه اعترافی میکنم اما بین خودمون بمونه من از همون اول ابتدایی املام مشکل دار بوده همیشه هم این مشکلو داشتم حالا جونه من بی خیال این غلط املایی بشید.املا که تصحیح نمی کنید

راستی این نظر سنجی که این پایین گذاشتم الکی نیستا یه نظر اونجا بدید بد نیست اینم آدرستش:سمت چپ زیر قسمت لینک ها



در یکی از روزهای اردیبهشت،شادی و غم در کنار دریاچه ای همدیگر را دیدند.به هم سلام دادند و کنار آب های آرام نشستند و گفت و گو کردند.

شادی،از زیبایی روی زمین سخن گفت،از شگفتی هر روزه ی زندگی در دل جنگل و در میان تپه ها و از آوازی که سیده دمان و شامگاهان شنیده می شود.

آنگاه غم سخن گفت و با هرچه شادی گفته بود موافقت کرد زیرا غم،جادوی آن لحظه و زیباییش را می فهمید غم،هنگامی که از زیبایی اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها می گفت،بیانی شیوا داشت.

شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند،و درباره ی هر آنچه می دانستند با هم تفاهم داشتند.

دو شکارچی از آنسوی دریاچه می گذشتند.هنگامی که به این سوی آب نگاه کردند،یکی از آنان گفت:"نمیدانم آن دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟اما من فقط یک نفر را می بینم."

شکارچی اول گفت:"اما دو نفر آنجا هستند."شکارچی دوم گفت:"من فقط در آنجا یک نفر را می بینم تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."

شکارچی اول گفت:"نه،دو نفرند.تصویری که در آب راکد افتاده است ار آن دو نفر است."

اما مرد دوم تکرار کرد:"من تنها یک نفر را می بینم."و دیگری باز گفت:"اما من به وضوح دو نفر را می بینم."

تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها می گوید که دیگری لوچ است و دو تا می بیند،در حالی که دیگری می گوید:"دوست من کمی کور است."

از:جبران خلیل جبران

یا حق

  

+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385 1:6 توسط هیچ کس |


سلام به همگی ببخشید دیر آپ می کنم آخه سرم شلوغه

راستی حتما فهمیدید که هم قالب و هم کد آهنگم بهم ریخدن من خودم یه سری کد آهنگ و قالب پیدا کردم ولی به دل نمیشینن اگه چیزه خوب سراغ دارید بگید

راستی مرد شب ممنونم ازت



جند روز پیش که از بیرون اومدم دیدم اخبار داره یه بچه ی سه ساله رو نشون میده که از شکنجه والدینش(نمی دونم پدر یا مادر شایدم هر دو)کارش به بیمارستان کشیده یه کم در این مورد می گم آخه دلم خیلی پره

نمی دونم چی بگم حالم از اینکه آدمم بهم میخوره

آخه اون بچه چه گناهی داشت که باید این بلا سرش بیاد بابا حیونم یه همچین کاری نمی کنه اون بچه ی پاک و معصوم مگه چی کار کرده که باید این بلا سرش بیاد و بدنش با سیگار بسوزه

یعنی یه آدم میتونه انقدر وحشی بشه و با کسی که از پوست و گوشت و خونه خودشه یه همچین کاری بکنه.

واقعا متاسفم فقط یه چیز می گم

فردا که باید تو دادگاه الهی بابت همه ی کارامون جواب بدیم چه جوابی

می دیم؟



خوب بریم سر اصل مطلب فقط ببخشید گفتم تا شاید یکم دلم وا شه.

یادته اون روزا ....اون روزای سخت اما قشنگ.اون روزایی که هیچی نداشتیم.داشتیم از گرسنگی طلف می شدیم ولی خوشبخت بودیم چون با هم بودیمچون دلامون یه جا بود.

اما امروز همه چیز داریم ولی.... . هر دو تنهاییم درسته که تو یه خونه ایم اتاقمون یکیه اما دل هر کدوممون یه جاست.اون روزا سختی داشتم،اما عاشق بودیم.گرسنه بودیم،اما با هم بودیم.

آره دلم برای تو تنگ شده دلم تو رو می خواد فقط تو رو.نه غذا نه پول نه خونه نه ماشین،فقط و فقط تو.

منتظر تو تا یه روز در باز بشه و توی دیروز بیاد تو نه توی الان.

منتظرم........منتظر تو

از:هیچ کس

یاحق

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385 1:16 توسط هیچ کس |


سلام به همگی

ببخشید نبود چند روزی رفتم مشهد جای همتون خالی جای همتون زیارت کردم همتونم دعا کردم

۲ روز پیش اومدم از همتون ممنون که اومدید سر زدید

بازم ببخشید که دیر آپ کردم



هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از،پی اش بروید،

هر چند راهش سخت و ناهموار باشد.

هنگامی که بال هایش شما را در بر می گیرد،تسلیمش شوید،

گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید،

گرچه ممکن است صدایش رؤیاهایتان را پراکنده سازد،همان گونه

که باد شمال بلغ را بی بر میکند.

زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد،به صلیبتان

می کشد.

همان گونه که شما را می پروراند،شاخ و برگتان را هرس می کند.

همان گونه که از قامتتان بالا میرود نازکترین شاخه هاتان را که

در آفتاب می لرزد نوازش می کند،

به زمین فرو می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق، شما راهمچون بافه های گندمبرای خود دسته می کند.

 می کوبدتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

آسیابتان می کندتا سپید شوید.

ورزتان می دهد تا نرم شوید.

آنگاه شما را به آتش خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی مقدس شوید. 

از:جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385 22:11 توسط هیچ کس |


سلام

خوبید،خوشید

من که عالیم

تقدیم به شما



به یکدیگر عشق بورزید،اما از عشق بند مسازید:

بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان ساحل روح شما...

با هم بخوانید و برقصید و شادمان باشید،اما بگذارید هریک از شما تنها باشد،

همچون سیم های عود که تنها هستند،گر چه با یک نغمه به صدا در می آیند.

دل های خود را به یکدیگر بدهید،اما نه برای نگه داشتن

زیرا تنها دست زست زندگی شایسته است که دل های شما را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید،اما نه بسیار نزدیک به هم:

زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند،

و درخت بلوط و سرو در سایه ی هم نمی بالند.

از:جبران خلیل جبران

ای کاش می شد همه ی این کارا رو کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385 22:21 توسط هیچ کس |